گیسودار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیسودار. (نف مرکب ) مرکب از: گیسو+ دار (دارنده ).(حاشیه ٔ برهان چ معین ). دارنده ٔ گیسو. گیسو و گیس دار. ذوذؤابه . آنکه مویهای سر وی دراز باشد. (از ناظم الاطباء). ◄ کنایه از سید باشد. (برهان ).به مناسبت آنکه علویان در قدیم گیسو داشتند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ مولازاده . (برهان ) (آنندراج ). مولازاده یعنی پسر غلام . (غیاث اللغات ). ◄ پیرزاده . (برهان قاطع) (آنندراج ). - هفت گیسودار ؛ بنات نعش . هفت اورنگ : چون دو لشکر درهم افتادند چون گیسوی حور هفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند. خاقانی . ◄ (اِخ ) نام ستاره ای نحس که مانند گیسوی دراز برآید و قدما او را از ثوانی نجوم شمرده و می گفتند بخاری است متصاعد از زمین که چون به کره ٔ نار رسد بسوزد یک سوی آن غلیظ و دیگر سوی تنگ یعنی رقیق بود و سوی رقیق را ذؤابه و سوی غلیظ را ذنب می نامیدند. رجوع به ذوذؤابة شود.
گیسودار. (اِخ ) صفت کرساسپ (گرشاشب ) فرزند ثرِیت َ است که در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است . و صفات دیگری چون : (گئسو) و گرزورو (گذورَ) و نرمنش (نئیرمنو) (نیرم ) (نریمان )، داشته ولی از نخستین صفت او (گیسودار) یا گئسو در حماسه های ملی ما اثری نیست . (از حماسه سرایی در ایران چ ١ و ٢ ص ٥١٨).