یارمندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یارمندی . [ م َ ] (حامص مرکب ) کمک . یاری . همراهی . عون . معاونت . مددکاری : کنون از من این یارمندی مخواه بجز آنکه بنمایمت جایگاه . فردوسی . که همواره پست و بلندی ز تست به هر سختیی یارمندی ز تست . فردوسی . چنین داد پاسخ که از ماست گنج ز شهر شما یارمندی و رنج . فردوسی . دگر آنکه پرسیدی از مرد دوست ز هر دوستی یارمندی نکوست . فردوسی . یارمندی دادن ؛ کمک کردن . مساعدت کردن . همراهی : مگر بخششت یارمندی دهد به فیروزیم سربلندی دهد. فردوسی . یارمندی کردن ؛ اعانت کردن . معاضدت . مددکردن . یاری کردن . مساعدت کردن : برین برکه گفتم نجویم زمان اگر یارمندی کند آسمان . فردوسی . - بی یارمندی ؛ بی یاری . نداشتن دوست و رفیق : ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی که یاری ندارند. اوحدی . - یارمندی نمودن ؛ یاری و موافقت نشان دادن : تقافط؛ یارمندی نمودن نر و ماده به هم به گشنی کردن .