یارمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یارمند. [ م َ ] (ص مرکب ) (از «یار» +پساوند «مند») دوست و اعانت کننده و یاری دهنده . (برهان ). یاور و یاوری ده . (انجمن آرا). ممد و معاون و یاریگر. (آنندراج ). مساعد. مددکار. معین : هرکه را بخت یارمند بود گو بشو مرده را ز گور انگیز. خسروی . تو با او برو بر ستور نوند همش راهبر باش و هم یارمند. فردوسی . چو باشید با من بدین یارمند نمانم بکس تاج و تخت بلند. فردوسی . مرا گر بود اندرین یارمند بگردانم این رنج و درد و گزند. فردوسی . مزن بر کم آزار بانگ بلند چو خواهی که بختت بود یارمند. فردوسی . نگهدار تاج است و تخت بلند ترا بر پرستش بود یارمند. فردوسی . گر ایدونکه باشی مرا یارمند که از خویشتن بازدارم گزند. فردوسی . گزین کرد از آن سرکشان مرد چند که باشند بر نیک و بد یارمند. فردوسی . به دارنده ٔ آفتاب بلند که باشم شما را بدو یارمند. فردوسی . نخواهم که آید شما را گزند مباشید با من به بد یارمند. فردوسی . ترا بود در جنگشان یارمند کلاهت برآمد به ابر بلند. فردوسی . که باشد در این ره که بد یارمند که رستی ز دست سپه بی گزند. اسدی (گرشاسبنامه ص ١٩٤). رَه نوشتی فتح و نصرت یارمند و پیشرو بازگشتی بخت و دولت بریمین و بریسار. مسعودسعد. وگرش بخت یارمند بود نامبردار و ارجمند بود. اوحدی .