یاریگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاریگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) (مرکب از یاری + ادات فاعلی «گر») مددکار. (از آنندراج ). ممد و معاون . (آنندراج ذیل یارمند). عون . عوین . رافد. (منتهی الارب ). مساعد. کمک کننده . یارمند : گفت [ کیومرث ] مرا یاریگر خدای بسنده است . (ترجمه ٔ طبری ). جاودان شاد زیاد و به همه کام رساد پشت و یاریگر او باد همیشه یزدان . فرخی . بهر مرادی فرمانبر تو باد فلک بهر هوایی یاریگر تو باد اله . فرخی . قصد دبران نیست سوی نیستی او یاریگر او دان به حقیقت دبران را. ناصرخسرو. ز رای تست خرد را دلیل و یاریگر ز دست تست سخا را مثال و دستگزار. مسعودسعد. همیشه تیغ تو یاریگر است نصرت را که هست نصرت با تیغ تیز تو همزاد. مسعودسعد. یاریگری تو خلق جهان را به امن و عدل ایزد به هر چه خواهی یاریگر توباد. مسعودسعد. زمانه و ملکت رهنمای و یاریگر خدایگان و خدای از توراضی و خشنود. مسعودسعد. در این گیتی برادر بادت اندر ملک یاریگر در آن گیتی به روز حشرخواهشگر پدر بادت . معزی . علاءالدین حسین بن الحسینم اجل یاریگر نوک سنانم . حسین بن حسین غوری ملک الجبال علاءالدین . یاریگر او شدند یارانش گشتند مطیع دوستدارانش . نظامی . جهانی بدین خوبی آراستی برون ز آنکه یاریگری خواستی . نظامی . به چندین رقیبان یاریگرش گشاده شدی آن گره بردرش . نظامی . ندید از مدارای هیچ اختری در آزرم هیلاج یاریگری . نظامی . به هر ناحیت کرد موکب روان که یاریگرش بود بخت جوان . نظامی . ولیکن ترا بخت یاریگر است زمینت رهی و آسمان چاکراست . نظامی . آن فرشتگان در عالم غیب مر عقلا [ را ] یاریگرند و مؤمنان را درعالم مشاهده یاریگرند و آن شیاطین در عالم غیب مر نفس را یاریگرند و کافران را در عالم عین و مشاهده یاریگرند. (کتاب المعارف ). ◄ فیروزمند و شادمند. (آنندراج ).