یازان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فا.)۱ - قصدکنان.<BR>۲- در حال اندازه - گیری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فا.)۱ - قصدکنان. ۲- در حال اندازه - گیری.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
یازان . (نف، ق ) صفت بیان حالت از یازیدن . حمله کنان و دست درازکنان . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آهنگ کنان . (فرهنگ اسدی ). قصدکنان . قصدکننده . آهنگ کننده . متمایل . یازنده : که بودند یازان به خون پدر ز تنهای ایشان جدا کرد سر. فردوسی . همی بود بهرام خشتی به دست چنان چون بود مردم نیم مست . فردوسی . نرستند جز اندک از دست اوی به خون بود یازان سرمست اوی . فردوسی . جهان را به مردی نگهداشتند یکی چشم بر تخت نگماشتند. نبودند یازان به تخت کیان همان بندگی را کمر بر میان . فردوسی . به پیری سوی گنج یازان تر است به مهر و به دیهیم نازان تر است . فردوسی . چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج همی بود یازان به پیرایه تاج . فردوسی . هنر هر چه بگذشت بر گوش اوی بفرهنگ یازان شدی هوش اوی . فردوسی . ز همه خوبان سوی تو بدان یازم که همه خوبی شد سوی رخت یازان . شهره ٔ آفاق (از فرهنگ اسدی ). تا نگیرد بازیازان کش خرامیدن ز کبک تا نیاموزد خرامان کبک نازیدن ز باز. سوزنی . گر ابر نه در دایگی طفل شکوفه است یازان سوی او از چه گشوده ست دهان را. انوری . گفتی برهانمت ز عطار شد عمر و دلت نبود یازان . عطار. همچو شاخ بید یازان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست . مولوی (مثنوی ). - دست یازان ؛ دست درازکننده : وصل تو درون پاک خواهد پاکی سوی تست دست یازان . عطار. ◄ بالان . بالنده : هم از پشت او داور کردگار درختی نو آورد یازان به بار. فردوسی . تازان چون کبک دری در کمر یازان چون سروسهی در چمن . فرخی . سرو و چنار یازان در هر چمن ولیک باحسن و زیب قد تو سرو و چنار نیست . مسعودسعد. این دره ٔ صدف شاهی و ثمره ٔ شجره ٔ خانی یازان و نازان گشت و یقین دانست که بر امتداد ایام در باغ عدالت نهالی مثمر و دوحه ای سایه گستر خواهد بود. (تاریخ غازانی ص ٧). ◄ کشیده شده . کشیده . ممتد. در حال کشیده شدن . دراز شده : زمیدان آتشی سوزان برآمد چو زرین گنبدی بر چرخ یازان . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). گریزان شب و تیغ خورشید یازان چو عمرو لعین از خداوند قنبر. ناصرخسرو. وان قفا رقصان و یازان چون سنان گشت در پیری دو تا همچون کمان . مولوی . ◄ دیرنده . کشیده . دراز. ممتد. طولانی : ای شب یازان چو ز هجران طناب علت خوابی و ترا نیست خواب . ناصرخسرو. گر صبح وصال در پی اوست گو باش شب فراق یازان . سیف اسفرنگ . - دیریازان ؛ بسیاردراز. بس طولانی : کنیزان برفتند و برگشت زال شبی دیریازان به بالای سال . فردوسی . ◄ پیمانه کنان . (آنندراج ). ◄ حرکت کننده و جنبش کننده . (رشیدی ).