یخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یخی . [ ی َ ] (حامص ) چگونگی یخ . یخ بودن . نهایت سردی : دهن به این یخی دیده (یا آفریده ) نشده است . (یادداشت مؤلف ). ◄ (ص نسبی ) هرچیز منسوب به یخ : بازیهای یخی، قالبهای یخی، توده های یخی . (یادداشت مؤلف ). ◄ یخ فروش . آنکه یخ فروشد. که فروختن یخ پیشه دارد. (یادداشت مؤلف ).