یدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یدی . [ ی َدْی ْ ] (ع مص ) نیکویی نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). احسان کردن . (ناظم الاطباء). ◄ سبقت کردن . (منتهی الارب ). ◄ زدن دست کسی را. (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). یدی فلاناً من یده ؛ رفت دست وی و خشک شد و این نفرین باشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (یادداشت مؤلف ).
یدی . [ ی َدْی ْ ](ع اِ) دست . ید. (ناظم الاطباء). و رجوع به ید شود.
یدی . [ ی َ دی ی ] (ع ص نسبی ) یدوی . منسوب به ید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به ید شود. ◄ مرد استادکار. (منتهی الارب ). مرد چربدست . (مهذب الاسماء). مرد زیرک و حاذق و استادکار. (از ناظم الاطباء). ◄ جامه ٔفراخ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (از ناظم الاطباء).