یک زمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک زمان . [ ی َ / ی ِ زَ ] (ق مرکب ) دمی . لحظه ای . زمانی .اندک زمانی . مدت کمی . (یادداشت مؤلف ) : خِرَد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان . فردوسی . ز هر دانشی چون سخن بشنوی ز آموختن یک زمان نغنوی . فردوسی . به کوپال و تیر و به گرز و کمان بگشتند گردنکشان یک زمان . فردوسی . ده شیر به رزم یک زمان کشت ده گنج به بزم یک عطا کرد. مسعودسعد. پیرامن سرای او فراگرفتند و او با خواص خویش یک زمان به مدافعت ایشان بایستاد و عاقبت هزیمت شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٨٧). نبودی یک زمان بی یاد دلدار وز آن اندیشه می پیچید چون مار. نظامی . که با من یک زمان چشم آشنا باش مکن بیگانگی یک دم مرا باش . نظامی . الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی . سعدی (بوستان ). ◄ (ص مرکب ) هم عصر. (آنندراج ). هم عهد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). معاصر. هم زمان . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح فیزیک ) حرکات و اثراتی که در زمان واحد با هم حادث شوند. اعمال و یا عکس العملهایی که همزمان با هم انجام شوند یا بروز کنند. همزمان .