یک سواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک سواره . [ ی َ /ی ِ س َ رَ / رِ ] (ص نسبی ) یک سوار. یکه سوار. بهادر. یکه تاز. (آنندراج ). ◄ یک سوار. چریک و سپاهی مستقل که وابسته به دسته و گروهی نیست . سوار سپاهی که در لشکر صاحب هیچ رتبت لشکری نیست : نیاسود یک تن ز خورد و شکار هم آن یک سواره هم آن شهریار. فردوسی . به رامش نهادند یک روی روی هم آن یک سواره هم آن نامجوی . فردوسی . یعقوب [ ابن لیث ] مهتر ایشان را خلعت داد و نیکویی [ کرد و گفت ] هرکه از شما سرهنگ است امیر کنم و هرکه یک سواره است سرهنگ کنم و هرچه پیاده است شما را سوار کنم . (تاریخ سیستان ). عبدالرحمن بن سمره مهلب بن ابی صفره را به هندوستان فرستاد و سپاهسالاری داد که تا اینجا [ سیستان ] بود یک سواره بود. (تاریخ سیستان ). ◄ یک اسبه . (برهان ). جریده . زبده . (یادداشت مؤلف ). سوارزبده . سوار تنها : به روز معرکه این پردلی و پرجگری ست که یک سواره شود پیش لشکر جرار. فرخی . چو ماه با حشمی یک سواره چون خورشید شکسته صد صف دشمن به یک سوار تو باد. سوزنی . سلطان یک سواره ٔ تو آنکه تا ابد از بهر تو برآید از خاور آفتاب . خاقانی . بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشکوی خسرو برگزینیم . نظامی . شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یک سواره برون شدی به شکار. نظامی . حقیقت شد ورا کآن یک سواره که می کرد اندر او چندان نظاره . نظامی . خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون لعل تو طرح می نهد روی تو مات می کند. عطار. ناگاه اسبان ایشان را براند و لشکریان را فروگرفت ساربان یک سواره با خاتون خود بگریخت . (جامعالتواریخ چ بلوشه ص ٤٤٤). از آواز نفیر و سورنا بیدار شد و یک سواره مجال فرار یافت . (حبیب السیر ج ٣ ص ٢٦٠). پیاده وار مکرر سپهر سرکش را فکنده در جلو خویش یک سواره ٔ دل . صائب (از آنندراج ). ◄ کنایه از آفتاب عالمتاب باشد. (برهان ) (از آنندراج ). آفتاب . (ناظم الاطباء). - سلطان یک سواره ٔ گردون ؛ یک سواره ٔ چرخ . کنایه از خورشید است . (یادداشت مؤلف ) : با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان سلطان یک سواره ٔ گردون مسخرش . خاقانی . سلطان یک سواره ٔ گردون به جنگ دی بر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند. خاقانی . - یک سواره ٔ چرخ ؛ کنایه از خورشید است : بامدادان که یک سواره ٔ چرخ ساخت بر پشت اشقر اندازد. خاقانی .