یک سوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک سوار. [ ی َ / ی ِ س َ ](ص مرکب ) یک سواره . دلاور. (ناظم الاطباء) : نوروز دواسبه یک سواری ست کآسیب به مهرگان برافکند. خاقانی . ◄ سوار سپاهی که در لشکر صاحب هیچ رتبت لشکری نیست . (ناظم الاطباء). تک سواره . سپاهی داوطلب و دل انگیز. منفرد. چریک مستقل که وابسته به دسته ای و گروهی نباشد : سالاران یک سواران را نصیحتها کردند و امیدها دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٣). ازآن ِ من آسان است که بر جای دارم و اگر ندارمی تاوان توانمی داد وازآن ِ یک سواران و خرده مردم دشوارتر. (ایضاً ص ٢٥٩). اگر پای بندی رضا پیش گیر و گر یک سواری سر خویش گیر. سعدی (بوستان ). و رجوع به یک سواره شود.