یکرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکرنگ . [ ی َ / ی ِرَ ] (ص مرکب ) دارای یک رنگ . ضد رنگارنگ . (ناظم الاطباء). به لون واحد. (یادداشت مؤلف ). که رنگ واحد دارد. مقابل دورنگ : از این ناحیت [ دیلمان ] جامه های ابریشم خیزد یکرنگ و باریک . (حدودالعالم ). به نزد من آمد کمربسته روزی یکی صدره پوشیده یکرنگ اخضر. ابوسرانه امین درودگر. - یکرنگ کردن ؛ اصمات . (تاج المصادر بیهقی ). به رنگ واحد درآوردن . همرنگ کردن . - ◄ موافق و متحد کردن . - یکرنگ گشتن ؛ همرنگ شدن . به رنگ واحد درآمدن : جامه ٔ صدرنگ از آن خُم ّ صفا ساده و یکرنگ گشتی چون ضیا. مولوی . صبغةاﷲ چیست رنگ خُم ّ هو پیسه ها یکرنگ گردند اندر او. مولوی . ◄ کنایه از مردم صادق العقیده است که یار بی نفاق و دوست بی ریا باشد. (برهان ) (آنندراج ). بی ریا. صمیمی . مخلص . پاکدل . درست منش . یک جهت . که نفاق ندارد. (یادداشت مؤلف ) : به بوی دل یار یکرنگ بود به منزل دورنگی که من داشتم . خاقانی . چون تو یکرنگی به دل گر رنگ رنگ آید لباس چه عجب چون عیسی دل بر درت دارد مکان . خاقانی . چو یکرنگ خواهی که باشد پسر چو دل باش یک مادر و یک پدر. نظامی . آتش عشق و محبت برفروز تا بسوزد هرکه او یکرنگ نیست . عطار. آنان که این لباس دعوی نپوشیده اند و یک رنگ اند و خویشتن را از دیگران امتیازی ننهاده و اندیشه ٔ تمکین و سروری و زهد ومستوری ندارند کس را بر ایشان اعتراضی نیست . (تاریخ غازانی ص ١٩٧). بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست . حافظ. غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند. حافظ. پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود. حافظ. - یکرنگ شدن ؛ به یک رنگ بودن . صمیمی شدن : یکرنگ شویم تا نماند این خرقه ٔ سترپوش زنار. سعدی . سعدی همه روزه عشق می باز تا در دو جهان شوی به یکرنگ . سعدی . ◄ (اِ مرکب ) گلگونه . (فرهنگ اسدی ) : آراسته گشته ست ز تو چهره ٔ خوبی چون چهره ٔ دوشیزه به یکرنگ و به گلنار. خسروی (از فرهنگ اسدی ).