یکرنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکرنگی . [ ی َ / ی ِ رَ ] (حامص مرکب ) حالت و صفت یکرنگ . دارای یک رنگ بودن . مقابل دورنگی : زاویه هرچند صفت تنگی آرد از روی جنسیت و اتحاد یکرنگی دارد. (سندبادنامه ص ١٠٧). ◄ کنایه از اخلاص مندی و یک جهتی و دوستی باشد که در آن شائبه ای از نفاق و ساختگی و ریا نباشد. (برهان ) (از آنندراج ). صداقت . دوستی . (ناظم الاطباء). خلوص . صفا. صمیمیت . یگانگی . یکدلی . یک جهتی . (یادداشت مؤلف ) : اگر بر بوی یکرنگی گزیرت نیست از یاران به یار بد قناعت کن که بی یاری ست بی جانی . خاقانی . با هوا در نقاب یکرنگی گاه رومی نمود و گه زنگی . نظامی . جهاندار گفت این گراینده گوی دورنگ است یکرنگی از وی مجوی . نظامی . شاه چون دید کو ز یکرنگی پیش برد آن سخن به سرهنگی ... نظامی . می کشم خواری رنگارنگ تو آخر آید بوی یکرنگی پدید. عطار. او ز یکرنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خُم ّ عیسی خو نداشت . مولوی . نیست یکرنگی کز او خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال . مولوی . تا خُم عیسی یکرنگی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را. مولوی . کسی کآمد در این خلوت به یکرنگی مؤید شد چه پیر عابد زاهد، چه رند مست دیوانه . سعدی . بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز دلق آلوده ٔ صوفی به می ناب بشوی . حافظ. قالب تو رومی و دل زنگی است رو که این نه شیوه ٔ یکرنگی است . جامی . - لاف یکرنگی زدن ؛ لاف دوستی و صفا و صمیمیت زدن . از یگانگی و خلوص دم زدن : لاف یکرنگی مزن خاقانیا کز میان زنار نگسستی هنوز. خاقانی . لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درون سو تیرگی داری و بیرون سو صفا. خاقانی .