یکره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکره . [ ی َ / ی ِ رَه ْ ] (ص مرکب ) در یک طریق و به واسطه ٔ یک راه . (ناظم الاطباء). یک طریق . (برهان ). ◄ بی ریا و بی نفاق . (برهان ) (ناظم الاطباء). صاف و ساده . ◄ (ق مرکب ) به یک بارگی . کلیتاً. بالکل . کلاً. یک باره . (یادداشت مؤلف ) : صوفی آن است کز تمنی و خواست گشت بیزار یکره و برخاست . سنایی . - به یکره ؛ سراسر. یک باره . (یادداشت مؤلف ) : به یکره بر انبوه لشکر زدند سپه با طلایه به هم برزدند. اسدی . غافل نبود در سرای طاعت تا مرد به یکره بقر نباشد. ناصرخسرو. ◄ یک بار. (برهان ) (آنندراج ) : بدو گفت از آن نامداران تویی مگر یکره آواز او بشنوی . فردوسی . مردم دانا نباشد دوست او یک روز بیش هرکسی انگشت خود یکره کند در زورفین . منوچهری . یکره ز ره دجله منزل به مدائن کن وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران . خاقانی . یکرهش دیدیم و عقل و دین و دل بر باد رفت وای جان ما اگر بینیم بار دیگرش . جامی . ◄ به یک نظر. به نظر اول . (ناظم الاطباء). فوری . بی تردید : ز دور هرکه مر او را بدید یکره گفت زهی سوارنکوطلعت نکودیدار. فرخی .