یکشبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک شبه . [ ی َ / ی ِ ش َ ب َ/ ب ِ ] (ص نسبی ) هر چیز که بر او یک شب گذشته باشد چون طفل یک شبه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره صدساله می رود. حافظ. ◄ که شب اول زیستن یا پیدا آمدن او بود، چون هلال یک شبه . - ماه (مه ) یک شبه ؛ هلال : رو ملک دو عالم به مه یک شبه بفروش گو زهد چهل ساله به هیهات برآرید. سعدی . قبول منت احسان ز آفتاب مکن که ماه یک شبه را منتش دوتا کرده ست . صائب . ◄ به مدت یک شب . شبی : این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست حقا که به شش روز مسلم نفروشم . خاقانی . حاصل شش روز و خرج چل صباح یک شبه خرجش که فرمایی فرست . خاقانی . لاجرم بهریک شبه طربت برگ صد سالم از حزن کردی . خاقانی . ◄ (اِ مرکب ) نوعی از جامه ٔبسیار نازک از ابریشم که شب زفاف داماد و عروس را معجر از آن سازند و آن را در عرف هند لاهی گویند. اما آنچه از زباندانان شنیده شده معجری است که از کاه سازند و خیلی نازک می باشد و زیاده بر یک شب مدار نکند.(آنندراج ). نوعی از پارچه ٔ سپید که با تارهای زر آن را زردوزی کرده باشند. (ناظم الاطباء) : چو خورشید خاور نهان ساخت چهر به زیور برآمد عروس سپهر فزون گشت از کوکبش کوکبه به سر کرده از ماه نو یک شبه . سعید اشرف (از آنندراج ).
یکشبه . [ ی ِ ش َ ب َ / ب ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد، واقع در ٤٠٠٠٠گزی شمال باختری نورآباد و ٢٠٠٠گزی باختر راه شوسه ٔ خرم آباد به کرمانشاه، با ١٢٠ تن سکنه . آب آن از چشمه ها و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).