آسمانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسمانی . [ س ْ / س ِ ] (ص نسبی ) سماوی . فلکی . سپهری . چرخی . گرزمانی . گردونی . ◄ نجومی . احکامی . احکام نجومی : ولیکن اتفاق آسمانی کند تدبیرهای مرد باطل . منوچهری . ◄ عِلوی : اجرام آسمانی . ◄ آسمانی، آبی آسمانی ؛ رنگ آبی روشن . ◄ نوعی از آتش بازی . ◄ ربانی . الهی . خدائی . لاهوتی . غیبی . طبیعی . قدرتی (باصطلاح عوام ) : وگر آسمانی جز این است راز چه باید کشیدن سخنها دراز. فردوسی . همان نیز چیزی که کانی بود کجا رستنش آسمانی بود. فردوسی . شما را همه شادمانی بود مرا اختر آسمانی بود. فردوسی . مگر کآسمانی دگرگونه کار فراز آید از گردش روزگار. فردوسی . مگر آسمانی سخن دیگر است که چرخ روان از گمان برتر است . فردوسی . اگر آسمانی چنین است رای کسی را به راز فلک نیست پای . فردوسی . و هرکه از فیض آسمانی و عقل غریزی بهره مند شد... آرزوهای دنیا بیابد ودر آخرت نیکبخت گردد. (کلیله و دمنه ). و افعال و اقوال او را بتأیید آسمانی بیاراست . (کلیله و دمنه ). کسب از جائی که همت بتوفیق آسمانی آراسته باشد آسان دست دهد. (کلیله و دمنه ). و بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد. (کلیله و دمنه ). منگر ای مظلوم سوی آسمان کآسمانی شاه داری درزمان . مولوی . بخت و دولت بکاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست . سعدی . ◄ به وحی . به تنزیل : کتب آسمانی . احکام آسمانی .