آمخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمخته . [ م ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) مخفف آموخته . تعلیم یافته . یادگرفته : بکشتش بسی دشمنان بی شمار که آمخته بد از پدر کارزار. دقیقی . ◄ تعلیم داده . یادداده . ◄ در تداول امروزین، خوکرده . معتاد. خوی گرفته . عادت گرفته . ♦ آمخته شدن ؛ معتاد شدن . ♦ آمخته کردن ؛ معتاد کردن . ♦ گنجشک آمخته ؛ گنجشک که کودکان آن را روزی چند بار بگاه معلوم طعمه دهند آلوده بافیون و آن را سر دهند و او در همان ساعت بازگردد. ♦ مثل گنجشک آمخته ؛ که در ساعت معلوم هر روز بجائی شود.