إنتقام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) کینه کشیدن.<BR>۲- (اِمص.) خونخواهی، کینه توزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) کینه کشیدن. ۲- (اِمص.) خونخواهی، کینه توزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انتقام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) کینه کشیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ). کینه کشیدن از کسی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). کین کشیدن . (مصادر زوزنی ). کینه خواستن . کین توختن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ عِقاب کردن، یقال انتقم اﷲمنه ؛ ای عاقَبه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) . عِقاب کردن . (از اقرب الموارد). یعنی قصاص گرفتن و آن حق خدای تعالی است و انسان رادر آن بهره و نصیبی نیست و اگر کسی از بنی نوع بشر آنرا حق خود بداند و در آن دخل و تصرف کند و مرتکب شود نسبت بخدای تعالی بسیار جسور بوده، افترا بر او بسته است و چون جان و روح شریعت موسوی بر ضد انتقام بوده بدان واسطه شهرهای بست برای ولی مقتول قرار داده شد. و انجیل کلیةً از انتقام منع کرده و به آمرزش امرنموده است . (از قاموس کتاب مقدس ) : فلما آسفونا انتقمنا منهم . (قرآن ٥٥/٤٣)؛ چون ما را بخشم آوردند، کین کشیدیم از ایشان . (کشف الاسرار ج ٩ ص ٦٤). ♦ عزیزالانتقام ؛ خدای تعالی شأنه . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) کینه کشی از کسی . (مؤید الفضلاء). کین کشی . کین خواهی . کینه توزی . (فرهنگ فارسی معین ) : اما نفس خشم گیرنده با ویست نام و ننگ جستن ... چون بر وی ظلم کنند بانتقام مشغول بودن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٦). خواجه [ احمدحسن ] آغازید هم از اول بانتقام مشغول شدن و ژکیدن .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٥). بغنیمت داشته اند عفو چون توانستند که بانتقام مشغول شوند. (تاریخ بیهقی ص ١٦٤). بهمه پادشاهان و گردنکشان اطراف رسیده و ترسانند و خواهند که بانتقامی بتوانند رسید. (تاریخ بیهقی ص ١٣١). علی رایض حسنک را به بند میبرد و استخفاف میکرد و تشفی تعصب و انتقام می بود. (تاریخ بیهقی ص ١٧٧). من او را دست خواجه نخواهم داد که چنین چاکران را فروخورد بانتقام خویش . (تاریخ بیهقی ). وآنرا که ازو همی طمع دارد گو ساخته باش انتقامش را. ناصرخسرو. اگر در انتقام جد ننمایی بیش از این شاه مرغان نتوانی بود. (کلیله و دمنه ). بچه قوت و عدت وکیل دریا را بانتقام خود تهدید میکنی ؟ (کلیله و دمنه ). با آب کار تیغ و چو تیغ از غذای نفس صوفی ّ کار آب کن از خون انتقام . خاقانی . بُرید پَست سر بخل را بتیغ کرم چنین غزال صفت انتقام او زیبد. خاقانی . گردون قبازره زده بر انتقام مرگ مرگش ز راه درز قبای اندرآمده . خاقانی . بتدبیر لشکر و انتقام از آن جمع که در خون شمس المعالی سعی کرده بودند مشغول شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٧٨). منتصر ناچار راه هزیمت گرفت و خان با لشکر او بانتقام بایستاد. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص ١٩١). در شهور سنه ٔ ٣٩٠ (هَ .ق .) بانتقام آن واقعه بسجستان رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٠). گر زمین و آسمان بر هم زدی زانتقام این مرد بیرون نامدی . مولوی . هرون گفت ای پسر کرم آنست که عفو کنی و گرنتوانی تو نیز دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد درگذرد. (گلستان ). درویش را مجال انتقام نبود. (گلستان ). ور ببخشی عفو بهتر کانتقام . (گلستان ). ◄ (اِ) کینه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بهرام انتقام ؛ آنکه انتقامش چون انتقام ستاره ٔ بهرام (جنگاور فلک ) است : ناهیدبهجت، سپهراحتشام، عطاردحشمت، بهرام انتقام . (حبیب السیر ج ٣ ص ١). ♦ امثال : در عفو لذتیست که در انتقام نیست . ؟ ز بیوفا بوفاانتقام باید کرد . ناصرخسرو.
مترادف و متضاد واژهدان
تقاص، تلافی، خونخواهی، کیفر، کینجویی، کینخواهی، کینکشی، کینهتوزی، مقابلهبمثل (متضاد: اغماض، عفو)
فرهنگ طیفی واژهدان
تلافی، مجازات استیفای حقوق، قصاص، کینه قبیلهای کینه، بغض، غرض، حسادت
واژگان فارسی سره واژهدان
کینه جویی، کینه توزی، کینخواهی، ریمنی، خونخواهی، تلافی، تاوان گیری، پی ورزی
واژگان قرآن
مِنَ الْمُجْرِمینَ مُنْتَقِمُونَ تعبیر به «انتقام» از مادّه «نَقَم» از نظر لغت عرب به معناى «مجازات کردن» است; هر چند مفهوم «تشفّى قلب» (فرونشاندن سوز درون) در مفهوم این کلمه در استعمالات روزمره افتاده است ولى در معناى اصلى لغوى آن وجود ندارد.(13)