از بن دندان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از بن دندان . [ اَ ب ُ ن ِ دَ ] (ق مرکب )از بن گوش . بالطوع . بالطوع و الرغبة. و صاحب برهان گوید: کنایه از طوع و رضا و رغبت و از ته دل و مکنون خاطر باشد. غایتش از بن گوش کنایه از ته دل شنیدن باشد و از بن دندان کنایه از ته دل گفتن : لعل تو چون سر دندان کند از خنده سپید گوهرش حلقه بگوش ازبن دندان باشد. کمال اسماعیل . بنده ٔ آن لب نوشین و خط فستقیَم که برد سجده ٔ شکر از بن دندان شکرش . نجیب جرفادقانی . گر مرا خار زند آن بت خندان بکشم ورلبش جور کند از بن دندان بکشم . مولوی . از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می دان ای فلان . مولوی . گر شبی بر لب شیرین تو فرمان بدهم جان شیرین بسرت کز بن دندان بدهم . مجد همگر. فتح بابی ز فلک یافت کسی کو می کرد خدمتی بر در شه از بن دندان چو کلید. سلمان . ◄ (ص مرکب / اِ مرکب ) ذخیره . (مؤید الفضلاء). ◄ کنایه از ذخیره و جمعشده . (برهان ). ◄ هرچه تمامتر کرده شده باشد. (مؤید الفضلاء از شرفنامه ). ♦ از بن دندان کاری کردن ؛ کنایه از برضا و رغبت کاری کردن باشد. (آنندراج ) : خدمت او از میان جان کند هر بنده ای وانکه باشد دشمنش او از بن دندان کند. معزی . خواهد که خدمت از بن دندان کند ترا زین آرزو مه نو گشته ست چون هلال . محمدقلی میلی . ♦ از بن سی ودو دندان، از بن سی ودو ؛ از بن دندان . (برهان ) (مؤید الفضلاء). از بن گوش : بی لب و دندان شیرین تو صبر از بن سی ودو دندان میکنم . انوری . سنم ز بیست ارچه فزون نیست میشود گردون پیر از بن سی ودو چاکرم . کمال اسماعیل .