اشمعلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشمعلال . [ اِ م ِ ] (ع مص ) مطلع شدن بر چیزی و برآمدن بر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ اشمعلال قوم ؛ از هم جدا شدن و پراکنده گردیدن آنان . (از المنجد). ◄ اشمعلال قوم در طلب ؛ شتافتن در طلب چیزی و متفرق شدن آنان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتافتن . (زوزنی ). ◄ اشمعلال ابل ؛ شادمان رفتن و متفرق شدن شتران . (منتهی الارب ). بشادی و جنبش پراکنده شدن شتران . (از المنجد). ◄ اشمعلال غارة؛ پراکنده شدن آن . (از المنجد). و در منتهی الارب چنین است : اشمعلت الغارةُ علی العدو؛از هر طرف پریشان و متفرق شد غارت بر دشمن . ◄ اشمعلال حرب ؛ برانگیخته شدن آن . (از المنجد).