بافته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بافته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) منتسج . نعت مفعولی از بافتن . منسوج . نسیج . (آنندراج ). سطحی منسوج پدید آمده از گره خوردن و درهم شدن تارها و پودها چنانکه در قالی و کرباس و پارچه و جز آن : دویاره، یکی طوق با افسری ز دیبای چین بافته چادری . فردوسی . با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله ٔ تنیده ز دل بافته ز جان . فرخی . آینه دیدی بر او گسترده مرواریدخرد خرده ٔ الماس دیدی بافته بر پرنیان . عنصری . شهری که درو دیبا پوشند حکیمان نه بافته ٔ ماده و نه بافته ٔ نر. ناصرخسرو. نام خویش از چه نهی بیهده موسای کلیم که گلیم تو بجز بافته ٔ هامان نیست . سنائی . سلطان آن خلعت که بر قدم عالی او بافته بود و از حضرت نبوت و موقف خلافت بدان کرامت و سعادت یافته درپوشیدو بر تخت سلطنت بنشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ به زر یا گوهر بافته ؛ زربفت یا گوهر بفت که درتار و پود آن گوهر و یا زر بکار برند : همه چوب بالاش از عود تر بر او بافته چند گونه گهر. فردوسی . تاجی از ورد بافته با گل سوری بیاراسته بر سر نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٤). ♦ دربافته در ؛ مرصع. بهم بافته با در : آن سخن خواند پاکیزه چو دربافته در وین سخن گوید پیوسته چو پیوسته درر. فرخی . ♦ درهم بافته ؛ بهم متصل کرده . به یکدیگر پیوند داده : تختی داشت گفتی بوستان بود، زمین آن تختهای سیمین نیکوی درهم بافته و ساخته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٣). ◄ پیچیده شده . تابیده شده . (ناظم الاطباء). تاب داده . تابیده . (آنندراج ). ملفوف . (زمخشری ). تارهای جدا شده از مو دسته کرده و هر دسته از رستنگاه تا نوک موی بهم تافته و بصورت لاغ در آمده : مسلسل یک اندر دگر بافته [ موی ] گره برزده سرش برتافته . فردوسی . ای جوجگک بسال و ببالا بلندزه ای با دو زلف بافته ٔ چون کمند زه . طاهر فضل . ◄ یک قسم پارچه ای از پنبه . (از ناظم الاطباء). نوعی از پارچه . (آنندراج ). ◄ طناب . رسن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ رنگی از کبوتر. (ناظم الاطباء). رنگی است مر کبوتران را. (آنندراج ). ◄ تکمه هایی که از پشم گوسفند ساخته باشند. (آنندراج ).