بافنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بافنده . [ ف َ دَ / دِ ] (نف )آنکه بافتن کار دارد. آنکه بافد. (از ناظم الاطباء).نساج . جولاهه . (آنندراج ) (شعوری ). حائک . جولاه . ناسج .پای باف . گوفشانه . شاتن . (منتهی الارب ). واشیه . (منتهی الارب ). وصاد [ وَ ص صا ] (منتهی الارب ) : بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش بکارگاه حریر. سعدی (گلستان ). از کمانی سست، سخت انداختن کار هر بافنده و حلاج نیست . جامعالتمثیل . سخنهایت کنی چون در خوشاب مشو بافنده ٔ لفاف و کذاب . (از فرهنگ شعوری ). ◄ در شعر ذیل ظاهراً بمعنی سخن باف و استدلال کننده و نکته سنج است : عقل بافنده ست منشان عقل را بر تخت عشق آسمان عشاق را و ریسمان جولاه را. سنائی . ◄ بمجاز، بیهوده گوی . احمق . (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٩٢).