بالویه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالویه . [ ی َ / ی ِ ] (اِ) پرستو. ابابیل . بالوایه . (آنندراج ). چلچله . مرغ بهشتی . (ناظم الاطباء). رجوع به بالوایه شود.
بالویه . [ ی َ ] (اِخ ) نامی از نامهای ایرانی . (یادداشت مؤلف ). و ظاهراً همان بالوی است .
بالویه . [ ی َ ] (اِخ ) ابن محمدبن بالویه بیهقی . ابوالعباس بالویه . از رواة بود. در تاریخ بیهق آمده است : در این ناحیت (بیهق ) وقفی است منسوب به بالویه، مولد او از مزینان بوده است و او را از محمدبن اسحاق بن خزیمة روایت باشد. او از ابوالعباس محمدبن شاذان و او از عمربن زراره و او از اسماعیل بن ابراهیم بن علی بن کیسان و او از ابی ملیکه و او از ابن عباس روایت کرد که : «کل صلوة لایقراء فیها فاتحة الکتاب فلاصلوة الا صلوة وراء الامام » هر نمازی که در آن سوره ٔفاتحه خوانده نشود نماز نیست، مگر نمازی که پشت سر امام خوانده شود. (از تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ١٦٠).