بدروزگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدروزگار. [ ب َ ] (ص مرکب ) بدبخت . (ناظم الاطباء) (از ولف ). بدطالع. (آنندراج ). تیره روز. سیه روز. بدروز. مقابل به روزگار : چو خشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بدروزگار. فردوسی . ز گرگین سخن رفت با شهریار از آن گمشده بخت و بدروزگار. فردوسی . چنین گفت با کشته اسفندیار که ای مرد نادان بدروزگار. فردوسی . نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بدروزگار . سعدی (بوستان ). ◄ ظالم و جفاکار. (آنندراج ). شریر. (ناظم الاطباء). پادشاه یا فرمانروایی که باستمکاری روزگار را به بدی دارد : خبر شد به ضحاک بدروزگار از آن بیشه و گاو و آن مرغزار. فردوسی . نماند ستمکار بدروزگار بماند بر او لعنت پایدار. سعدی (بوستان ).