بدگوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدگوار. [ ب َ گ ُ ] (نف مرکب ) که بد گوارد. که بد هضم شود. دژگوارد. بطی ءالانهضام . بطی ءالهضم . سَیَّی ٔالهضم . بدگوارد. (از یادداشتهای مؤلف ) : این راز نعمت تو طعامی است خوش مزه و آن راز سطوت توشرابیست بدگوار. مسعودسعد. شراب خرمایی ... غلیظ و بدگوار است و راه جگر ببندد. (نوروزنامه ). تخم کتان بدگوار است و معده را زیان دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تیزی و تلخ و بدگوار و غلیظ صبری ای ...خواره زن، صبری . سوزنی . آبی است بدگوار ز یخ بسته طاق پل سقفی است زرنگار و ز مهتاب نردبان . خاقانی . چون تنور از نار نخوت هرزه خوار و تیزدم چو فطیر از روی فطرت بدگوار و جانگزای . خاقانی . بل تا مرض کشند ز خوانهای بدگوار کارزانیان لذت سلوی و من نیند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٧٥).