بشاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشاش . [ ب َش ْ شا ] (ع ص ) کسی که دارای خوشرویی و شادمانی بسیار باشد. (ناظم الاطباء). مرد خنده رو. (آنندراج ). خوش و تازه رو. (غیاث ). همیشه خندان . (ناظم الاطباء). در عربی به معنی خرم و گشاده روی . (از مؤید الفضلاء). گشاده روی .خوش طبع. هشاش . شکفته . باروح . طلق الوجه : چون سلیمان از خدا بشاش بود منطق الطیری ز علمناش بود. مولوی .
بشاش . [ ب َ ] (اِ) در فارسی بند آهنین یا سیمین که بر تخته ٔ در صندوق زنند و به مسمار بدوزند برای استحکام . ◄ موی گردن اسب . (مؤید الفضلاء). رجوع به بش شود. ◄ ناقص و فرومایه . (مؤید الفضلاء).