بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۵۸ - ابلهی کرد از فقیهی این سؤال
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ابلهی کرد از فقیهی این سؤال: مشکلی دارم من از باب مبال هست ابریقی مرا، این سالها کآیدم، در کار حاجات قضا لیکن از بخت بد و جور زمان تازگی افتاده سوراخی درآن گر چه خود، بر دم و سر سوراخ داشت منفذی هم چرخ، ماتحتش گذاشت تا شوم فارغ ز انجام عمل میشوم مضطر چو خر اندر وحل جای آب آید ازآن ابریق، ریح من بمانم، شرم و این فعل قبیح! مسهلی خوردهست ابریقم مگر؟ کو شود از بنده فارغ زودتر! تا به سر منزل رسد این قافله آمدم تا حل کنی این مسئله رهنمودم ده کنون با رأی خویش تا بیابم راه استنجای خویش آن فقیهش گفت، از روی مزاح بعد ازین، هر وقت رفتی مستراح تا نرفته فرصت تیرت ز شست خود بشو، تا آب در ابریق هست! پس، فراغ البال در بیت الخلاء کن همه حاجات جسمت را روا! گویمت، هرچند بیمنطق بود یا که تشبیه معالفارق بود این مثل، مصداق عقل آدمیست وقت حاجت، چون که میخواهیش، نیست در جوانی، عقل میآید به کار تا دهد ما را ز دنیا زینهار ره برد ما را ز آفات جهان مشفقانه سوی آغوش امان در ره لغزنده گیرد دستمان پاسبان باشد چو بیند مستمان شام مستی، هی کند: بازآ به هوش روز سستی گویدت: اینک بکوش در نشیب عمر، گردد ریسمان در فراز زندگانی، نردبان در کهولت، عقل و تدبیر و دها نوشداروییست شخص مرده را چون که گل پژمرد و گلشن شد خراب ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟ بعد از آنکه آردها را بیختی لاجرم، غربال خود آویختی بعد از آنکه راه کج نشناختی نقد عمر خود درین ره باختی گر بجوشد عقلت از بالا و پست خود چه حاصل، رفته فرصتها ز دست