بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۵۹ - آن یکی گفتا که من پیغمبرم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن یکی گفتا که من پیغمبرم در نبوت، از رسولان برترم گر محمد(ص) خاتم پیغمبریست در وثوق این سخن تردید نیست لیک، من قدری ازو خاتمترم! من نبی دور بعد آخرم مردمان گفتند یک معجز بیار تا شویم از جان شما را یار غار گفت: من را نیست وحی و دفتری یا عصایی که بگردد اژدری لیک فرمان میدهم اشجار را تا دوان آیند بر درگاه ما حال، امری میکنم بر آن درخت نزد ما آید بدون فوت وقت پس صدا کردی به آوازی رسا: ای درخت، اینک به پیش ما بیا… این سعادت شد نصیبتای گیاه تا ز خاک اکنون رسی بر اوج ماه هر شجر را نیست توفیقی چنین تا که گردد با رسولی همنشین گر پر پرواز بخشیدت فلک همتی کن، بال بگشا تا ملک گر رسی بر محضر پیغمبرت میشود تابان به عالم، اخترت همگنانت بر تو حسرت میخورند بعد ازین نامت به نیکی میبرند شد ازو اصرار و از سوی نبات آنچه ظاهر شد سکون بود و ثبات بار دیگر بانگ زد بر آن شجر بانگ کی دارد اثر، بر گوش کر؟ گر ندایی از حجر بشنیدهای زآن شجر هم جا به جایی دیدهای پس نبی گفتا که شاید این درخت تنبل و تنپرور است و تیرهبخت یا که باشد باد نخوت در سرش تا کی این آتش کند خاکسترش؟ او چو ما، گر خلق نیکو داشتی دست ازین خیرهسری برداشتی گر چه باشد خودپسند و بدمنش نیست لایق بهر طعن و سرزنش ما رسولان اهل خودخواهی نهایم با چنین رفتارها بیگانهایم تا برای این شجر الگو شویم او نیامد ما به نزدش میرویم