بوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوس . (اِ) مخفف بوسه است و بعربی قبله گویند. (برهان ). معروف است و اصل آن بوسیدن است . (از انجمن آرا). اعراب، ضم آنرا فتح کرده، بوس گویند و در خود آورده اند وتصرف کرده اند بر این کار مطبوع راحت انگیز و شیرین بمعنی عذاب و سختی نزدیک شده است . (آنندراج ). بوسه . قبله . شفتالو. شکر. (یادداشت بخط مؤلف ) : منم خوکرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش چنانچون بشکنی پسته . رودکی . روزگار شادی آمد مطربان باید کنون گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عنان . منوچهری . سعدی شیرین سخن در راه عشق از لبش بوسی گدایی میکند. سعدی . عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس . سعدی . مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد. حافظ. گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک . حافظ. ♦ بوس و کنار ؛ بوسیدن و در آغوش کشیدن . (فرهنگ فارسی معین ) : آمد آن غمگسار جان و روان آمد آن آشنای بوس و کنار. فرخی . خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار گر در کنار یار بود خوش بود بهار. منوچهری . گزیده بهم بزم و دیدار یار می و رود و بازی و بوس و کنار. اسدی . بید با باد بصلح آید در بستان لاله با نرگس دربوس و کنار آید. ناصرخسرو. با یارشکرلب گل اندام بی بوس و کنار خوش نباشد. حافظ. دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم . حافظ. ♦ دستبوس ؛ بوسیدن دست : بزرگان اگر دستبوس آورند بدرگاه اسکندروس آورند. نظامی . به خلوت کند شاه را دستبوس به تشنیع برنآرد آوای کوس . نظامی .
بوس . [ ب َ ] (ع مص ) بوسیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آمیختن . ◄ درشت گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).