بی جواب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی جواب . [ج َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) آنکه قابل جواب نباشد. (آنندراج ). بی پاسخ و غیرمقبول . (ناظم الاطباء). سخن که نتوان آنرا جواب گفت . (یادداشت بخط مؤلف ) : عین صواب و مسئله بی جواب . سعدی . خجالت میکشم از نامه های بی جواب خود که بار خاطر آن رخنه ٔ دیوار میگردد. صائب (از آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
بیپاسخ