بی حس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی حس . [ ح ِ / ح ِس س ] (ص مرکب )عاجز از احساس کردن . (ناظم الاطباء). که چیزی را درنیابد. رجوع به حس شود. ◄ کودن و گول . (ناظم الاطباء). کودن . ابله . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بی محبت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بی حس شدن : کرشمه ٔ تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد. حافظ. رجوع به حس و احساس شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بیحال، کرخت، وارفته (متضاد: پرتوان، چالاک، چست) بیدرد
فرهنگ طیفی واژهدان
بیتوجه، بیهوش، منگ، گیج، لمس، لخت، فلج، مدهوش، کر، کور، بیحرکت هیپنوتیزشده، خوابآلود تنبل، خونسرد کودن منفعل، بیحال، بیاراده، مفعول ساکن، بیحرکت، بیجنبش، بیجان، بیرمق، سست، بیحسوحال، کمتحرک، ضعیف، کرخ، کرخت، خوابرفته، مرده
واژگان فارسی سره واژهدان
لمس، کرخت، سست
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی