بی خوابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی خوابی . [ خوا / خا] (حامص مرکب ) افراط بیداری باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سهر. سهاد. (نصاب ). به خواب نرفتن : خواب در چشم آورد گویند کوک و کوکنار با فراقت روی او داروی بی خوابی شود. خسروانی . کوکنار از بس فزع داروی بیخوابی شود گر برافتد سایه ٔ شمشیر تو بر کوکنار. فرخی . و بی خوابی به افراط زیان دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ز خواب ایمن هوسهای دماغش ز بیخوابی شده چشم و چراغش . نظامی . از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. (گلستان ).