بی خواب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی خواب . [ خوا / خا ] (ص مرکب ) که خواب نرود. که خوابش نرود. که دیر خسبد. که کم خسبد. که دیر نخوابد. که خواب دراز نیایدش . مقابل بیدار : چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود بیخواب و ناتندرست . فردوسی . بشهراندرون گرد مهراب بود که روشن روان بود و بیخواب بود. فردوسی . مرا از این تن رنجور و دیده ٔ بیخواب جهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب . مسعودسعد. افتاده چو زلف خویش در آب بی مونس و بی قرار و بی خواب . نظامی . نمک در دیده ٔ بیخواب میکرد ز نرگس لاله را سیراب میکرد. نظامی . کاشکی صد چشم از این بیخواب تر بودی مرا تا تأمل کردمی در منظر زیبای تو. سعدی . نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده ٔ بیخواب میزدم . حافظ. ♦ بی خواب شدن ؛ ارق .خواب ناکردن . خواب از چشم رفتن : چو بشنید این شاه پرتاب شد از اندوه بی خورد و بی خواب شد. فردوسی . ♦ بی خواب و خورد ؛ کنایه از بیقرار و آرام : چنین داد پاسخ که فرشیدورد یکی آزور مرد بیخواب وخورد. فردوسی . رجوع به خواب شود.