بی زوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی زوال . [زَ ] (ص مرکب ) (از: بی + زوال ) دایم . همیشگی . باقی .مستمر. زایل نشدنی . جاوید. جاویدان . بدون تغییر. تغییرناپذیر. ابدی و دائمی . (ناظم الاطباء) : یکی را مباد عزل یکی را مباد غم یکی باد بی زوال یکی باد بی کنار. فرخی . باد عمرت بی زوال و باد عزت بیکران باد سعدت بی نحوست باد شهدت بی شرنگ . منوچهری . می بخشد به او به آنچه آماده کرده است جهت او از قسم راحت و کرامت و بودن در مقام ابدی بی زوال . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). آنست بی زوال سرای ما والا و خوب و پرنعم و آلا. ناصرخسرو. اگردارد جواب آن سؤال او رسد اندر سرای بی زوال او. ناصرخسرو. عمر فانی را بدین در کار بند تا بیابی عمر و ملک بی زوال . ناصرخسرو. اگر شکرکردی بدین ملک و مال بمالی و ملکی رسی بی زوال . سعدی . گفتش ای شاه جهان بی زوال فهم کژ کرد و نمود او را خیال . مولوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی