بی سبب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سبب . [ س َ ب َ ] (ق مرکب ) (از: بی + سبب ) بی جهت . بی دلیل . بلاژ. بلاش . (ناظم الاطباء). بی تقریب : نمودند کاین زعفران گونه خاک کند مرد را بی سبب خنده ناک . نظامی . گر تو برگردیدی از من بیگناه و بی سبب تا مگر من نیز برگردم غلط ظن میبری . سعدی . ای دوست جفای تو چو زلف تو دراز وی بی سببی گرفته پای از من باز. سعدی . رجوع به سبب شود.