بی طاقتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی طاقتی . [ ق َ ] (حامص مرکب ) ناتوانی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : تن از بی طاقتی پرداخته زور دل از تنگی شده چون دیده ٔ مور. نظامی . موسی (ع ) درویش را دید از برهنگی بریگ اندر شده گفت یا موسی دعا کن تا خدای کفافی دهد مرا که از بی طاقتی بجان آمدم . (گلستان ). ◄ بی صبری . (ناظم الاطباء). بی تابی .بی قراری : چو از بی طاقتی شوریده دل شد از آن گستاخ روییها خجل شد. نظامی . دل گرچه ز عذر پاک میکرد بی طاقتیش هلاک میکرد. نظامی . ز آنگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد. سعدی . از بی طاقتی شکایت پیش پیر طریقت برد. (گلستان ). پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد. (گلستان ).