بی طاقت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی طاقت . [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + طاقت ) ضعیف و ناتوان . (آنندراج ). بدون توانایی . (ناظم الاطباء). بی تاب و توان : کنون جوئی همی حیلت که گشتی سست و بی طاقت ترا دیدم ببرنائی فسارآهخته و لانه . کسایی . در طاعت بی طاقت و بی توش چرایی ای گاه ستمکاری با طاقت و با توش . ناصرخسرو. با طاقت و هوشیم ما و او خود بی طاقت و بی هوش و بی توان . ناصرخسرو. گرچه بی طاقتم چو مور ضعیف میکشم نفس و میکشم بارت . سعدی . خداوندان نعمت میتوانند که درویشان بی طاقت برانند. سعدی . چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش . سعدی . رجوع به طاقت شود. ♦ بی طاقت شدن ؛ بی توان شدن . بی توش شدن : سر در بیابان نهاد و میرفت تا تشنه و بی طاقت شد. (گلستان، باب سوم ). ♦ بی طاقت گشتن ؛ بی توان گشتن . بیتاب گشتن : سنگ پشت ... آخر بی طاقت گشت . (کلیله و دمنه ). ◄ بی تاب . (ناظم الاطباء). بی صبر و بی تحمل : چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت بهواداری آن سروخرامان بروم . حافظ. ♦ بی طاقت و تاب شدن ؛ بی صبر و تحمل شدن . (ناظم الاطباء).