بی معنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی معنی . [ م َ نا / م َ نی ی / نی ] (ص مرکب ) (از: بی + معنی عربی ) که معنی ندارد. که محتوایی ندارد. بدون مفهوم . پوچ . بیهوده . باطل . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به معنا و معنی شود : سیر گرداندت از گفتن بی معنی تا مگر سیر کنی معده ٔ ناهارش . ناصرخسرو. چرا ببانگ و خروش و فغان بی معنی کلنگ نیست سبکسار و ما سبکساریم . ناصرخسرو. سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمیگیرد. حافظ. وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی . حافظ. آنچه با معنی است خود پیدا شود و آنچه بی معنی است خود رسوا شود. مولوی . ♦ آدم بی معنی ؛ کسی که بر قول و فعل او اعتماد نشاید. (ناظم الاطباء). ۩ ابله و احمق و نادان و هرزه گو. رجوع به معنی شود. ◄ بدون مقصود و اراده . (ناظم الاطباء). بی قصد واراده : بنالد مرغ با خوشی، ببالد مور با کشی بگرید ابر با معنی، بخندد برق بی معنی . منوچهری . ز دست فتنه ٔ این اختران بی معنی ز دام عشوه ٔ این روزگار دون پرور. ؟ ♦ سخن بی معنی ؛ گفتاری پوچ و لغو و میان تهی . (از یادداشت مؤلف ). کلامی که مقصود و مراد متکلم از آن فهمیده نشود. (ناظم الاطباء). ◄ بی حقیقت . بی خرد : چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبار گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان . فرخی . چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت برست . مولوی . گرت اندیشه می باشد ز بدگویان بی معنی ز معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی . سعدی . ◄ بی اساس . نامعقول : سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم ز هرچه هست درین روزگار بی معنی . ناصرخسرو.
فرهنگ طیفی واژهدان
بیمعنا، ناحساب، بیمغز، تهی، مهمل، یاوه، هرزه، نامعقول چرند غیرمنطقی، باطل
واژگان فارسی سره واژهدان
بیچم، بیآرش، بیآرش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی