بی نیاز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نیاز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مستغنی کردن . (ناظم الاطباء). توانگر کردن . غیرمحتاج کردن . اغناء. (منتهی الارب ) : اگر ازمن تو بد نداری باز نکنی بی نیاز گاه نیاز. ابوشکور. میان یلان سرفرازت کنم ز سیم و درم بی نیازت کنم . فردوسی . اگر کرد یزدان ترا بی نیاز هم ایدر بپای و بخوبی بساز. فردوسی . که ای دادگرداور کارساز تو کردی مرا در جهان بی نیاز. فردوسی . اگر باشدم زندگانی دراز ترا در جهان من کنم بی نیاز. فردوسی . از هرچه حاجتست بدو مر مرا خدای کردست بی نیاز درین رهگذر مرا. ناصرخسرو. ◄ فارغ و آسوده کردن . وارسته کردن : حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد. حافظ.