بیزار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیزار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب )دور کردن . جدا کردن . ◄ براء. تبرئة. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان القرآن ) (دهار). ♦ بیزار کردن کسی را ؛ تبرئه کردن او را. بری شمردن او را. (یادداشت مؤلف ) : زین دادگری باشی و زین حق بشناسی ... کز خلق بخلقت نتوان کرد قیاسی وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار. منوچهری . ◄ متنفر کردن . (ناظم الاطباء). دور کردن . متنفر و دلزده کردن : مرا بیزار کرد از اهل دولت دیدن دربان به یک دیدن ز صد نادیدنی آزاد گردیدم . سعدی . ◄ مانده کردن . آزرده کردن . (ناظم الاطباء).