بیهوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهوش . (ص مرکب ) (از: بی + هوش ) که هوش ندارد. که فاقد هوش است . بی فهم . بی فراست . بی شعور. (ناظم الاطباء). کندفهم . مقابل باهوش . خِنگ . دیرفهم . کندذهن . بی ذکاوت . بی حافظه . کم فراست . (یادداشت مؤلف ):ضعضع؛ مرد بی رای و هوش . (منتهی الارب ) : سخن سپارد بیهوش را به بند بلا سخن رساند هشیار را به عهد و لوا. مولوی . ♦ امثال : حسن بچه ٔ بیهوشی است و حسین بچه ٔ بیهوشی نیست . (یادداشت مؤلف ). ♦ بیهوش و حواس ؛ که فاقد هوش و حواس است . فراموشکار. ◄ از خود بیخود. به بیخودی : بر آن آواز خرگاهی پر از جوش سوی خرگاه شد بیصبر و بیهوش . نظامی . مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فروماند از سخن بیصبر و بیهوش . نظامی . تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند جگر از جوش مرا. سعدی . ◄ مغشی علیه . غَشّی . بیخود. ازخودرفته . مغمی علیه . (یادداشت مؤلف ): غمی، مَغْمی ّ(مغمی علیه )، مُغْمی ̍ (مغمی علیه )؛ بیهوش . (منتهی الارب ). مغشی . (منتهی الارب ) : ز زین اندر آمد به روی زمین بیفتاد بیهوش مرد گزین . فردوسی . چندگاهست که از باده و از بوسه مرا نفکندستی بیهوش و نکردستی شاد. فرخی . زین خبر به شد وبهوش آمد فتح بیهوش و نصرت بیمار. مسعودسعد. پس از یکدم چو مصروعان بیهوش بهوش آمد دل سنگینش از جوش . نظامی . ♦ بیهوش و بیگوش (ترکیب عطفی ) ؛ سخت بیمار که هوش و سامعه ٔ او از کار بمانده باشد. سخت بیمار گران که توجه بخارج نتواند داشتن . بیخود از بیماری . سخت در حال اغماء از تبی سنگین چنانکه محمی علیه در تبهای صعب و سخت . (یادداشت مؤلف ). ♦ بی هوش و گوش، بیهوش و بیگوش ؛ سخت بیمار که هوش و سامعه ٔ او از کار بماند. سخت بیمار که تمیز و شنوایی ندارد. بیماری سخت در حال اغماء. (یادداشت مؤلف ). ◄ دیوانه . مدهوش . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بی شعور. بی عقل . مدهوش . (ناظم الاطباء): مهلوس ؛ عقل رفته ٔ بیهوش . (منتهی الارب ). آشفته : گربخواهی بستن این بیهوش را از خرد کن قید و از دانش کمند. ناصرخسرو. همی گوید بعقل خویش هر کس را ز ما دایم که من همچون توئی بیهوش دیدستم فراوانها. ناصرخسرو. با طاقت و هوشیم ما و او خود بیطاقت و بیهوش و بی توان است . ناصرخسرو. مجنون سیاه مغز بیهوش چون کرد نصیحت پدر گوش . نظامی . ♦ بی هوش و رای ؛ بی فکر و اراده : چو دیوانگانست بی هوش و رای به هر باد کآید بجنبد ز جای . فردوسی . نباید که آن شاه بی هوش و رای برد مر ورا اهرمن دل ز جای . فردوسی . ◄ مست . ثمل . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) آنکه طبیعةً یا باداروی بیهوشی، حواس وی از کار افتاده باشد و درد رااحساس نکند. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بیهش شود.