تراش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تراش . [ ت َ ] (اِمص، اِ) طمع و توقع. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). کنایه از طمع باشد. (انجمن آرا) : همه یار تو از بهر تراشند پی لقمه هوادار تو باشند. ناصرخسرو. در تراش اهل طمع خوش دل خراش افتاده اند میکنم هموار خود را در تراش دیگرم . ظهوری (از فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ). ◄ شکل ِ تراشیدن . شکل تراشیدگی . طرز تراشیدن چیزی، چون تراش قلم و تراش الماس و تراش شانه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و بزمین عراق دوازده قلم است هر یکی را قد و اندام و تراشی دیگر. (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ). ◄ تراشیدن چیزی . (آنندراج ). اسم مصدر از تراشیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ (نف مرخم ) تراشنده . (بهار عجم ) (آنندراج ). تراشنده، و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود. (ناظم الاطباء). ♦ اشکال تراش ؛ کسی که کاری را بر دیگران سخت و مشکل سازد و مانع پیشرفت کاری گردد. ♦ الماس تراش ؛ آلت یا کسی که الماس را تراش دهد. تراشنده ٔ الماس . ♦ بت تراش ؛ کسی که بت سازد. بتگر. سازنده ٔ صنم : آزر بت تراش که جواب حجت پسر نداشت بجنگش برخاست . (گلستان ). ♦ بهانه تراش ؛ بهانه گیر. کسی که بهانه گیرد : جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد. صائب (از بهارعجم ). ♦ پنیرتراش ؛ آلتی برای تراشیدن پنیر از خیک . ♦ پیکرتراش ؛ مجسمه ساز. بتگر. ♦ خاراتراش ؛ که سنگ خارا تراشد و هموار سازد : ز خاراتراشان احکام کار که بر کوه دانند بستن حصار. نظامی . ♦ خاصه تراش ؛ دلاک مخصوص شاه یا امیر یا حاکم . رجوع به خاصه تراش شود. ♦ خودتراش ؛ آلتی که تیغه ٔ نازک و خردی در آن تعبیه کنند، تراشیدن موی صورت یا جز آن را. ♦ ریش تراش ؛ تراشنده ٔ ریش . ۩ تیغ و جز آن که موی صورت را بدان تراشند. ♦ سخن تراش ؛ شاعر. (ناظم الاطباء). سخن پرداز. ♦ سرتراش ؛ سلمانی . کسی که سر دیگران را تراشد. ♦ سُم تراش ؛ تیغه ٔ آهنی با دسته ٔ بلند که نعلبندان سم ستوران را بدان تراشند و هموار سازند. ♦ سنگ تراش ؛ حجار. کسی که سنگ را به شکل های مختلف تراشد و هموار سازد. ♦ شانه تراش ؛ کسی که شانه ٔ چوبین سازد. ♦ قاشق تراش ؛ سازنده ٔ قاشق چوبین . ♦ قلمتراش ؛ چاقویی خرد که بدان قلم را تراشند. ♦ مضمون تراش ؛ کسی که معنی را از پیش خود گوید و جعل کند. (ناظم الاطباء). ♦ هنرتراش ؛ در بیت زیر بمعنی ضعیف کننده و ناچیزگیرنده ٔ هنر است : به حسن و قبح جهانت چه کار افتاده ست به عیب خلق مبین و هنرتراش مباش . سالک یزدی (از بهار عجم ). ♦ یخ تراش ؛ آلتی که برای تراشیدن یخ پالوده بکار رود. ◄ (ن مف مرخم ) تراشیده را گویند. (برهان ). تراشیده شده . (ناظم الاطباء). ♦ آجرِ تراش ؛ آجری که صیقلی شده باشد. ♦ الماس ِ تراش ؛ الماسی که آنرا تراش داده باشند. ♦ پاتراش ؛ که کاملاً تراشیده شده باشد، چون سر و روئی که موهای آن از بن تراشیده شده باشد. ♦ ناتراش ؛ ناتراشیده .کنایه از بی ادب و ناهموار. (آنندراج ). ◄ (اِ) زائدی که هنگام آراستن چیزی برزده و تراشیده جدا کرده باشند، و آنرا تراشه و خراش و خراشه نیز گویند. (شرفنامه ٔمنیری ) : عرش او بود محمد که شنودند از او سخنش را دگران هیزم بودند و تراش . ناصرخسرو. ◄ افتخار. ◄ نفع. (غیاث اللغات ) : تیغ بلارک ارچه ز گوهر توانگر است پیوسته هم ز پهلوی تیغت کند تراش . سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ میل . ◄ تیغ دلاکی و چاقو. ◄ حک و محکوک . (ناظم الاطباء). ◄ آرایش . (غیاث اللغات ).
مترادف و متضاد واژهدان
تراشه خراش