تراشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ ش ِ) (اِ.)<BR>۱- تراشیده شده، براده.<BR>۲- قاچ (هندوانه یا خربزه).<BR>۳- قطعة کوچکی از سیلیس با مدارهای الکتریکی مجتمع که در ساخت رایانهها به کار رود. (فره).<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ ش ِ) (اِ.) ۱- تراشیده شده، براده. ۲- قاچ (هندوانه یا خربزه). ۳- قطعه کوچکی از سیلیس با مدارهای الکتریکی مجتمع که در ساخت رایانهها به کار رود. (فره).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تراشه . [ تْرا / ت ِ ش ِ ] (فرانسوی، اِ) آلت تنفس حیوانات . این کلمه در بعضی کتب علمی زبان فارسی آمده : و دیگری کشتن لارو است و چون در این مرحله تنفس بواسطه ٔ تراشه هائی که بتوسط سوراخها درسطح بدن باز میشوند و مستقیماً مجاور هوای خارج هستند هرگاه بطریقه ای مانع دم نوزاد شوند حشره دیگر نمی تواند زندگی کند. (از جانورشناسی عمومی ج ١ ص ١٣٢).
تراشه . [ ت َ ش َ / ش ِ ] (اِ) (از: تراش + َه، پسوند نسبت ) تراشیده شده و آنچه از تراش برآمده باشد. (از برهان ). آنچه از تراشیدن چیزی بهم رسد چون تراشه ٔ چوب و تراشه ٔ قلم و تراشه ٔ خربزه و مانند آن . (آنندراج ). آنچه هنگام تراشیدن چوب و قلم ریزد. (فرهنگ رشیدی ). آنچه از تراشیدن چوب و جز آن فروریزد. (ناظم الاطباء). تراش . (شرفنامه ٔ منیری ). آنچه هنگام تراشیدن قلم و چوب فروریزد. (انجمن آرا): قَلامة؛ تراشه و چیده ٔ ناخن . نُحاته ؛ تراشه . (منتهی الارب ). حکیم الملک محمدحسن شهرت بدین معنی تراشیده بسته، چنانکه گوید: مه نو که بر آسمان جای اوست تراشیده ٔ ناخن پای اوست و در این تأمل است، چه آنچه از ناخن گیرند آنرا تراشه خوانند و تراشیده صفت ناخن و سم و امثال آن واقع میشود، و حیدر در تعریف نعلبند: مه بدر تا دید از آن ماه رو تراشیده شد چون سم اسپ ازو. (از آنندراج ). کمتر تراشه ٔ قلم او عطارد است زشت آید ار عطارد کیهان شناسمش . خاقانی . هر تراشه کز سر اقلام او انداخت تیغ سربهای تاجداران نسیبش یافتم . خاقانی . گفت هر دینی که درو بنفس غریزی تراشه ٔ قلم زر شود آن دین باطل نبود، ایمان آورد و قبیله ایمان آورند. (تذکرة الاولیاء عطار). گر ابن مقله دگرباره در جهان آید تراشه ٔ قلمت را بدیده برْباید. ؟ (از انجمن آرا). چنان خطی که اگر ابن مقله زنده شود تراشه ٔ قلمت را به مقله بردارد. ؟ (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ هلال واری از خربزه و هندوانه را نیز گویند. (برهان ) در گیلکی تریشه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). هلال واری که از خربزه و هندوانه جدا کنند. (ناظم الاطباء) : بگیرند تراشه ٔ کدو، تراشه ٔ خیار و شکوفه ٔ بید و برگ خبازی همه را بکوبند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ آلتی است آهنی که ازو سنگ را می تراشند. (غیاث اللغات ). قیاساً از این کلمه که مرکب از تراش مفرد امر حاضر تراشیدن و «َه » علامت اسم آلت است چون کلمه ٔ مناسب بر سر آن درآرند اسم آلت توان ساخت . (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
قاچ، قاش تراش