تفکر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تفکر کردن . [ ت َ ف َک ْ ک ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندیشیدن و فکر کردن . (ناظم الاطباء) : چو در عادت او تفکر کنی همه غدر و مکر و فریب و دهاست . ناصرخسرو. تفکر کن از این معنی تو در شاهین و مرغابی گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد. ناصرخسرو. باز در عواقب کارهای عالم تفکر کردم . (کلیله و دمنه ). تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبانست مرد. (بوستان ). گفت هرگه من تفکر می کنم خلق عالم را تصور می کنم . اسیر لاهیجی (از آنندراج ). رجوع به تفکر شود.