تلف کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ لَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)<BR>۱- به هدر دادن.<BR>۲- نابود کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ لَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) ۱- به هدر دادن. ۲- نابود کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلف کردن . [ ت َ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ضایعو خراب کردن . نابود کردن . از دست دادن : چه سود از پشیمانی آید بکف چو سرمایه ٔ عمر کردی تلف . سعدی (بوستان ). یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سرآورده بود. سعدی (بوستان ). از سرد مهری آتش شوقم فسرده است روغن تلف مکن به چراغی که مرده است . صائب (از آنندراج ). نظاره را تلف مکن ای چشم بد معاش شاید به وصل او برسی کار عالم است . ملهمی تبریزی (ایضاً).
مترادف و متضاد واژهدان
ضایع کردن، تباه کردن، از بین بردن، نابود کردن پایمال کردن، حیف و میل کردن، به هدر دادن، هدر دادن خراب کردن، فاسد کردن هلاک کردن، کشتن
فرهنگ طیفی واژهدان
جان کسی را گرفتن، غرق کردن، سوزاندن، له کردن، قربانی گرفتن
ضایع کردن، هدر دادن (کردن)، ازبین بردن، تباه کردن مصرف کردن، استفاده کردن، بالا کشیدن، خوردن ولخرجی کردن، دور ریختن، تفریط کردن، وقت کشتن مستهلک کردن، ساییدن، فرسودن
واژگان فارسی سره واژهدان
هدر دادن، تباه کردن، از دست دادن