تنطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنطع. [ ت َ ن َطْ طُ ] (ع مص )دور درشدن در سخن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). دور درشدن در سخن و به غور نگریستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). تعمق کردن در سخن و از مخرج ادا کردن آن را و ریزه کاری نمودن در آن . (ناظم الاطباء). و در عبارت الاساس : تنطع در سخن ؛ تفصح و تعمق در آنست و زدن زبان بر نطع دهان، و در حدیث : هلک المتنطعون . (از اقرب الموارد). ◄ در کام گفتن سخن را. ◄ زیرکی و باریکی کردن در امور.(منتهی الارب ) (آنندراج ). زیرکی نمودن در کار. (ناظم الاطباء). تحذق در کار خود. (از اقرب الموارد). ◄ بر روی نطع گذاشتن طعام خود را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تأنق در شهوات . ◄ تشبع از خوردن . (از اقرب الموارد).