تیز گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیز گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب )تیز گردیدن . خشمگین شدن . قهرآلود گشتن : به رستم چنین گفت کای نامجوی سبک تیز گشتی بدین گفتگوی . فردوسی . بدو گفت بهرام کای جنگجوی چرا تیز گشتی بدین گفتگوی . فردوسی . ♦ تیز گشتن بر کاری یا تیز گشتن دل بر کاری ؛ کنایه از سخت خواهان و راغب شدن . برانگیخته شدن : پسند آمدش نغز گفتار اوی دلش تیزتر گشت بر کار اوی . فردوسی . عبدالرحمن او را [ قطام را ] گفت : بزن من باش . قطام گفتا: تو کابین من نداری . عبدالرحمن گفتا: کابین تو چیست گفت هزار درم سیم و غلامی و کنیزی و خون مرتضی علی . عبدالرحمن گفت : این همه بدهم و علی را بکشم و عظیم تیز گشت بر آن کار. (مجمل التواریخ و القصص ). ♦ تیز گشتن سر ؛ کنایه از سخت خشمگین و پرهیجان شدن : سر بی خرد زآن سخن تیز گشت بجوشید و مغزش بدآمیز گشت . فردوسی . ◄ پررونق و رایج گردیدن بازار و کارزار : خبردهی، ببر خسرو آمد و گفتا که تیز گشت یکی جنگ تنگ را بازار. فرخی . تیزتر گشت جهل رابازار سوی جهال صدره از الماس . ناصرخسرو. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.