تیزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزی . (حامص ) تیز بودن . تند بودن . مقابل کندی . (فرهنگ فارسی معین ). ... معنی دیگر، که در مقابل کندی باشد خود ظاهر است . (برهان ). مقابل کندی چون تیزی تیر و تیغ و جز آن و سرشار از صفات اوست و با لفظ دادن و داشتن مستعمل ... (آنندراج ). ... تندی و برندگی . (ناظم الاطباء). غرار. برندگی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : تیزی شمشیر دارد و روش مار کالبد عاشقان و گونه ٔ بیمار. ؟ (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ باریکی و برندگی، مانند سوزن و خار و هرچیزی که نوکی باریک و فرورونده دارد : گلبن تازه ای و نیست ترا چون گل نخل بند تیزی خار. خاقانی . نامدار از کان برآید درزمان من عقیق تیزی الماس دارد ناخن اندیشه ام . صائب (از آنندراج ). ◄ سوزش . (ناظم الاطباء) : خرفروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچه با سگ می سزد خر جهنده گشت از تیزی نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش . (مثنوی چ خاور ص ٨٣). ◄ خشم . تندی . خشونت . تندخویی : بدادی به تندی و تیزی به باد زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد. فردوسی . که تیزی نه کار سپهبدبود سپهبد که تیزی کند بد بود. فردوسی . کنون روز تیزی و کین جستن است رخ از خون دیده گه شستن است . فردوسی . بدو شاه چون خشم و تیزی نمود نیارست آنگه سخن برفزود. فردوسی . ای دوست به یک سخن ز من بگریزی خوی تو نبد به هر حدیثی تیزی . فرخی . ز مهر دل شود تیزیش کندی نیارد کرد با معشوق تندی . (ویس و رامین ). به نرمی گر سخن رانی همی ران که از تیزی به رنج آید دل و جان . ناصرخسرو. گفتم که مکن میرپدر تندی و تیزی رحم آر برین خسته دل کوفته سربر. سوزنی . مباداکز سر تندی و تیزی کند در زیر آب آتش ستیزی . نظامی . شیر می گفت از سر تیزی و خشم کزره گوشم عدو بربست چشم . مولوی . ◄ حدت طعم (فلفل، زنجبیل و غیره ). (فرهنگ فارسی معین ). حمازت . زبان گزی چنانکه در پنیر کهنه و شراب و جز اینها. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا) : چرا آب در جام می افکنی که تیزی نبید کهن بشکنی پشوتن چنین گفت با می گسار که بی آب جامی پر از می بیار. فردوسی . ◄ حدت و سختی . (ناظم الاطباء). حدت . سورت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گرفته کینه و مهرت به نرمی و تیزی همی کشند عنان و مهارش آتش و آب . مسعودسعد. به تیزی دم من بود ویری غم من خروش سینه ٔ من داشت جوش غصه ٔ من . خاقانی . یا رب چه دولت است این، کز تازگی و تیزی هر ساعتش فتوحی بر سان تازه بینی . خاقانی . ◄ تندی بوی، چنانکه در خردل و پیاز و سیر و ترب . حروه . حراوه . (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). ◄ مقاومت . ستیزه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : تا باد نجنبد نشود خوزپشه پاک چون آتش برخیزد تیزی نکند خار. منوچهری (از یادداشت ایضاً). ◄ بی باکی . تهور : سید در مقام غرور به آخر پایه ٔ نردبان رسیده بود تهورو تیزی کرد و به پیش آن لشکر باز شد و هرچه محمدبن هرون آهستگی فرمود، تعجیل کرد. (تاریخ طبرستان ). ◄ حرارت . شدت گرمی . سوزندگی . اشتداد، در صفت آتش و جز آن : هرکه درگاه ملوک را لازم گیرد... و تیزی آتش خشم به آب حلم بنشاند... هرآینه مراد خویش ... او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه ).چو برق از تیغ بدرخشد تو پنداری یکی زنگی ز خرگاهی به خرگاهی دواند پاره ٔ اخگر براه اندر از آن اخگر بسوزد دستش از تیزی یکی زآن درد بخروشد بره برفکند آذر. (از تاج المآثر). ◄ رواج . گرمی . روائی .رونق داشتن در صفت بازار : راه ندانی چه روی پیش ما بر طمع تیزی بازار خویش . ناصرخسرو. ستد و داد تو یک چند بود جان پدر ستد و داد کن امروز به تیزی بازار. سوزنی . گل رخا تیزی بازار تو امروز بود وای فردا که شود رسته ز گلزار تو خار. سوزنی . ◄ سرعت . شتاب . شتافتن . تندی . عجله : عنان را بپیچید و بگرفت راه همی شد به تیزی چو ابر سیاه . فردوسی . به سالار گفتی که سستی مکن همان تیزی و پیشدستی مکن . فردوسی . از آن پس که با خوارمایه سپاه به تیزی برفتم ز درگاه شاه . فردوسی . نه تیزی نه سستی بکار اندرون خرد باد جان ترا رهنمون . فردوسی . برفتن زتیزی چو فرمان سلطان بخوردن ز خوشی چو عیش توانگر. فرخی . هم او به نرمی باد و هم او به تیزی آب هم او به جستن آتش هم او بهنگ تراب . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). به تیزی به از اسب تازی دوم سه منزل به یک تگ به بازی دوم . اسدی . چنان گمان بودم کآسیاب گردون را همی به تیزی بر فرق من بگردانی . مسعودسعد. عمر همچون جوی، نونو می رسد مستمری می نماید در جسد آن ز تیزی مستمرشکل آمده ست چون شررکش تیز جنبانی بدست . (مثنوی چ خاور ص ٢٥). ◄ قوت وقدرت بینائی : و هرچه فم معده را برنجاند چشم را و تیزی بصر را سخت زیان دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ (اِ) به معنی عربی است و مراد از آن عربی نژادان فارسی زبانان باشند عموماً و ایشان را تازیک و تاجیک نیز خوانند. (برهان ) (آنندراج ). عربی ؛ یعنی عربی نژاد فارسی زبان . (ناظم الاطباء). تازی ؛ یعنی عربی عموماً. (فرهنگ رشیدی ). پارسی زبانان تازی را گویند عموماً. یعنی عربی . (فرهنگ جهانگیری ). ◄ اسب تازی را گویند خصوصاً. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). و این بطریق اماله است . (فرهنگ رشیدی )... لیکن در غیر شعر خسرو یافته نشد. (فرهنگ رشیدی ) : جنبش تیزی سواران دلیر لرزه می افکند بر اندام شیر. امیرخسرو (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). چون روز شد بلند شه مشتری سوار دامن کشان به تیزی خورشید شد سوار. امیرخسرو (از فرهنگ رشیدی ). ◄ زنجبیل را نیز گفته اند. (برهان ) (آنندراج ). زنجبیل . (فرهنگ فارسی معین ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). ◄ یکی از آهنگهای موسیقی . (فرهنگ فارسی معین ) : و مغنیان هموم این قول را در پرده ٔ احزان حسینی بر آهنگ تیزی مخالف راست کرده که ... (جهانگشای جوینی ). ◄ نوک و نقطه و سر... (ناظم الاطباء).