جان دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) مردن . (بهار عجم ). قبض روح شدن . جان سپردن . سَهف . (منتهی الارب ). جود. (منتهی الارب ). مالک . رُیوق . (منتهی الارب ). تَفَیﱡظ. (منتهی الارب ). فَیق . (منتهی الارب ) : بدان خوی بد جان شیرین بداد نبوداز جهان دلش یکروز شاد. فردوسی . دو رخ را به روی پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بداد. فردوسی . امیر... یک شمشیر زد چنانکه ... بزانو افتاد و جان بداد. (تاریخ بیهقی ). لشکر چنانکه گوئیم کار نمیکنند ودر پیش ما جان دهند اگر خواهند. (تاریخ بیهقی ص ٥٧١). هر که بدخو بود گه زادن هم بر آن خوست وقت جان دادن . نظامی . بتلخی جان چنان داد آن وفادار که شیرین را نکرد از خواب بیدار. نظامی . دشمن از آن گل که فسون خوان بداد ترس بر او چیره شد و جان بداد. نظامی . جان همی دادم به آسانی فراقت گفت هی این توقف بین که پنداری که تاوان میدهد. کمال اسماعیل . چون اشارتهاش را بر جان نهی در وفای آن اشارت جان دهی . مولوی . پیش او در وقت ساعت هر امیر جان بدادی گر بدو گفتی که میر. مولوی . گر قضا صدبار قصد جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند. مولوی . جان بدهند در زمان زنده شوند عاشقان گر بکشی و بعد از آن بر سرکُشته بگذری . سعدی . رنجور عشق به نشود جز ببوی یار ور رفتنی است جان ندهد جز بنام دوست . سعدی . نخواهم رفتن ازدنیا مگر در پای دیوارش که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد. سعدی . توخوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم . حافظ. شب رحلت هم ازبستر روم تا قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم . حافظ. نپنداری که جان را رایگان داد فروغ روی جانان دید و جان داد. مولوی یا جامی (از ارمغان آصفی ). محمود را دمی که به آخر رسید عمر میداد جان بزاری و میگفت ایاز من . کاتبی . ♦ جان بدادن ؛ جان دادن . مردن خاصه پس ازتعب و رنجی یا شکنجه و عذابی : چون کار براو سخت گشت مستخرج را مالی بداد کاندر پیش یوسف بن عمر بگوی که عبداﷲ جان بداد. (تاریخ بیهقی ). ◄ جان بخشیدن . زنده کردن . احیاء، از لغات اضداد است : آتش ز لعلت می جهد نعلم در آتش می نهد گر دیگری جان میدهد سعدی تو جان میپروری . سعدی . ◄ رانده شدن . طرد گشتن . نابود شدن .بدور شدن . از میان رفتن : مخور هول ابلیس تا جان دهد هرآنکس که دندان دهد نان دهد. سعدی . ♦ جان دادن برای چیزی ؛ سخت برای آن چیز مناسب بودن .بی نهایت درخور آن بودن . سخت برای آن برازا و سزاواربودن : این پارچه برای شلوار زمستانی جان میدهد. این چرمها برای کفش سرباز جان میدهد. یاپونچی های روس برای زمستان جان میدهد. ۩ سخت شیفته و عاشق چیزی بودن .