جست و جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جست و جوی . [ ج ُ ت ُ ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب ) طلب . کاوش .پژوهش . جستجو. رجوع به کلمه ٔ اخیر شود : ز نام تو کردم بسی جست و جوی نگفتند نامت تو با من بگوی . فردوسی . مگر دختری کآن نهان گشت ازوی همه شهر ازو شد پر از جست و جوی . فردوسی . همیشه نیاساید از جست و جوی همه ساله هر جای رنگ است و بوی . فردوسی . بدو دیده بان گفت از هیچ روی نبینم همی جنبش و جست و جوی . فردوسی . زبان دو مهتر پر از گفت و گوی روان پرستنده پر جست و جوی . فردوسی . نگر نره دیو اندر آن جست و جوی چه جست و چه دید اندر آن گفت و گوی . فردوسی . بهمه جای نیکوئی شنود هرکه از تو به جست و جوی رود. سوزنی . و شاهزاده ازجست و جوی و اسب از تک و پوی فروماند. (سندبادنامه ص ٢٥٣). در اثنای آن تک و پوی و جست و جوی بر در وثاق ماهروئی گذشت . (سندبادنامه ص ٢٣٦). در اثنای آن جست و جوی دست بر پشت شیر نهاد. (سندبادنامه ص ٢٢٠). در رخنه ٔ غارهای دلگیر میگشت به جست و جوی نخجیر. نظامی . شد بازبه جست و جوی فرزند بر هرچه کند خدای خرسند. نظامی . احرام گرفته ام به کویت لبیک زنان به جست و جویت . نظامی . در وادی غم تو دل مستمند ما خالی نبود یک نفس از جست و جوی تو. عطار. ما در جست و جوی شما و شما در گفتگوی ما. (انیس الطالبین ص ١٨٧). ♦ جست و جوی کردن ؛ تفقد کردن . پژوهش کردن . طلب کردن چیزی را در مظان آن . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی