جهانداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهانداری . [ ج َ ] (حامص مرکب ) عمل و شغل جهاندار. ملکت . سلطنت . پادشاهی . (شرفنامه ٔ منیری ). نگهبانی جهان . (حاشیه ٔ برهان ). اداره ٔمملکت بنحوی نیکو. (فرهنگ فارسی معین ) : چون خداوند جهانداری و شاهی بتو داد گفت من یافتم اینک ز خداوند نظر. فرخی . در جهانداری بملک و در عدو بستن بجنگ هم سلیمان را قرینی هم فریدون را بدیل . فرخی . هر کس بجز از تو بجهانداری بنشست بیدادگر است و ملک بیخرد و مست . منوچهری . فریدون نسب پادشاهی که از وی جهانداری آمد چنان کز فریدون . سوزنی . به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری . سعدی .